::
دلم برای جلسه های شلوغ و پلوغی که هیچ وقت سرساعت شروع نشد؛ تنگ می شود.
::
بعضی شبها خواب می بینم "ماآدمیم " ندارم که بنویسم برای آقای بوذری
::
شیرین ترین خاطره کاری ، تجربه ساده و صمیمی شبهای روشن بود.
دوستش دارم و حالا دارم با بغض این خط ها را می نویسم.
::
من زبانم نمی چرخد به آقای زائری سال ۸۴ ، بگویم حاج آقا یا بگویم آقای دکتر .
::
آقای زائری ،
روحانی ساده جشن رمضان دوازده سیزده سالگی من
و استاد بزرگوار از پانزده سالگی تا حالای من است.
::
حرفهای یواشکی را باید جایی گفت .
باید به کسی گفت.
نباید تلنبارش کرد که بشود غمباد.
حرفهای یواشکی یواشکی را اینجا می زنم.
بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کَیْفَ یَشَاءُ
این روزها نیاز دارم به خدایی که دو دستش باز باشد...
و همانگونه که بخواهد ببخشد و ببخشاید!
و نیازی نباشد به کسی جواب بدهد که چرا دادم..
چرا بخشیدم