تبليغاتX
روزانه هایم
نه شب ها هنوز هم دستم می رود روی شبکه دو

::

دلم برای جلسه های شلوغ و پلوغی که هیچ وقت سرساعت شروع نشد؛ تنگ می شود.

::

بعضی شبها خواب می بینم "ماآدمیم " ندارم که بنویسم برای آقای بوذری

::

شیرین ترین خاطره کاری ، تجربه ساده و صمیمی شبهای روشن بود.

دوستش دارم و حالا دارم با بغض این خط ها را می نویسم.

::

من زبانم نمی چرخد به آقای زائری سال ۸۴ ، بگویم حاج آقا یا بگویم آقای دکتر .

::

آقای زائری ،

روحانی ساده جشن رمضان دوازده سیزده سالگی من

و استاد بزرگوار از پانزده سالگی تا حالای من است.

::

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 12:39 توسط |

 

حرفهای یواشکی را باید جایی گفت .

باید به کسی گفت.

نباید تلنبارش کرد که بشود غمباد.

حرفهای یواشکی یواشکی را اینجا می زنم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 12:33 توسط |


بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کَیْفَ یَشَاءُ


این روزها نیاز دارم به خدایی که دو دستش باز باشد...

و همانگونه که بخواهد ببخشد و ببخشاید!

و نیازی نباشد به کسی جواب بدهد که چرا دادم..

چرا بخشیدم



+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 11:15 توسط |